داستان: مردی که با سایهاش گفتوگو کرد
غروب بود؛ از آن غروبهایی که نور، مثل آخرین رشتههای امید، روی زمین میلغزد و آرام آرام جمع میشود.
مرد، خسته از روزی که پشت سر گذاشته بود، کنار دیوار قدیمی کوچه ایستاد. نفسش سنگین بود، ذهنش شلوغ، و دلش پر از حرفهایی که نمیدانست با چه کسی باید بگوید.
وقتی سرش را بلند کرد، سایهاش را دید که کشیده شده بود روی دیوار.
سایه آرام بود، بیصدا، اما انگار منتظر.
مرد گفت:
«تو همیشه با منی، اما هیچوقت چیزی نمیگویی.»
سایه تکان نخورد، اما صدایی در دل مرد پیچید؛ صدایی که نه از بیرون، که از درون میآمد:
«من همیشه گفتهام. تو فقط گوش نمیدادی.»
مرد جا خورد.
«چه چیزی را میخواستی بگویی؟»
سایه گفت:
«اینهمه باری که روی دوشت گذاشتی، اینهمه ترسی که پنهان کردی، اینهمه کمبود که باور کردی… من همهشان را حمل کردم.
اما تو فکر کردی من دشمن تو هستم.»
مرد آهی کشید.
«گاهی حس میکنم تو همان بخشی هستی که مرا عقب میکشد.»
سایه آرامتر شد، انگار لبخند زد:
«نه… من بخشی هستم که میخواهد تو را کامل کند.
تو همیشه فقط نور را میخواستی، اما بدون من، نور معنا ندارد.»
مرد به دیوار نگاه کرد؛ به شکل تاریکی که شبیه خودش بود اما نبود.
«پس چرا اینقدر سنگینم کردی؟»
سایه پاسخ داد:
«چون تو هیچوقت ننشستی با من حرف بزنی.
من ترسهایت را نگه داشتم تا روزی که آماده باشی ببینیشان.
من کمبودهایت را نگه داشتم تا بفهمی وفور از کجا میآید.
من دردهایت را نگه داشتم تا روزی که بخواهی درمانشان کنی.»
مرد آرام روی زمین نشست.
برای اولین بار، نه برای فرار، نه برای جنگیدن—برای شنیدن.
«حالا چه میخواهی؟»
سایه گفت:
«هیچ. فقط اینکه مرا هم با خودت بیاوری، نه پشت سرت، نه زیر پایت.
کنار خودت.»
مرد دستش را روی قلبش گذاشت.
«و تو چه میدهی؟»
سایه گفت:
«آرامش.
وقتی مرا بپذیری، دیگر چیزی برای پنهان کردن نمیماند.
و آنوقت… تو سبک میشوی.»
غروب تمام شد.
نور آخرین بار روی دیوار افتاد و سایه کوتاهتر شد، نزدیکتر، مهربانتر.
مرد از جا بلند شد.
اینبار، وقتی راه افتاد، سایهاش نه پشت سرش بود، نه جلوتر از او—
درست کنار قدمهایش حرکت میکرد.
و مرد فهمید که گاهی، گفتوگو با تاریکی، همان راهی است که انسان را به روشنایی میرساند.
- چهارشنبه ۲۹ بهمن ۰۴ ۱۳:۳۱
- ۶ بازديد
- ۰ نظر